تبليغاتX
ساده بگم ، دهاتی ام

اندکی صبر سحر نزدیک است!

با اومدن محرم و گذر از محله ها و شهر های مختلف :

 

  1. یاد اون مسجد کوچیکه محلمون افتادم که قدمتی حدودا 150 ساله داشت. مسجدی که بوی نم و خاکش و تیرهای چوبی سقفش آنچنان طراوتی به آدمی میداد که از اونجا بودن اصلا خسته نمی شدی.اون مسجد دم دمای اذون مغرب که می شد خلوت گاهی بود واسه من و مهدی و حاج علی اصغر.  اما ریا و خود نمایی یکی دو نفر این خلوتگاه دنج را چند سالیه که از ما گرفته.با من و من کوبوندنش واسه اینک شیک بسازنش و هیچ کاری هم واسش ... .کوبوندنی که به جز ریا هیچ دلیل دیگه ای نداشت.

     حالا ما موندیم و خاطراتش ...

 

  1. اگه یه سر به شهر خوانسار بزنید ، بنرهای تبلیغاتی بسیار بزرگی چشمان شما را تسخیر خواهد کرد. اولین بنری که دیدم در خروجی پمپ بنزین اون شهر جلب توجه می کرد، بنری با پشت زمینه ای به نام حسین و تصویری از یک مرد با محاسنی بلند. محاسنی که آبشاری از حقه بازی در آن نمایان بود. بر روی بنر با خطی درشت نوشته بود هر حنجره ای لایق آوای تو نیست یا حسین. قضاوت با شما !!!

 

  1. اگه وارد شهر بشید به هر در و دیواری پلاکارت ، بنر و پارچه نوشته هایی خواهید دید که نام هیئت و یا بانی اون درشت تر از نام حسین نوشته شده است. قضاوت با شما!!!

         از این ها که بگذریم اگه از روز اول محرم تا آخر دهه ، هر روز چرخی در این شهر بزنید ، خواهید دید که مساحت روزانه بنر ها ی تبلیغاتی ماه محرم از

S = { S antagonist * X , X>1 }                                                     

پیروی خواهد کرد. خدا را شکر که حداقل در این مورد از علم استفاده می کنند. قضاوت با شما!!!

 

  1. یه نکته هم پارسال دیدم دل نیومد ننویسم. هیئت ها ی اون شهر هر سال به کاخی به نام حسینیه ابن رضا می رند. اون شهر دو تا هیئت بزرگ داره یکی حسینی و یکی ابلفضل . این جور که من تحقیق کردم ، هیئت ابلفضل کمکی از نظر امکانات به حسینی می چربه. پارسال هنگام ورود هر دو هیئت من اونجا بودم . رسم اینه که ابن رضا و بر بچه اش ردیفی جلوی درب می ایستند و به عزاداران خوشامد می گند. اما فقط هنگام ورود هیئت ابلفضل این بر و بچه زنجیر به دست می شند و سر دسته هیئت عزاداری می کردند. این آخری هم قضاوت با شما !!!

از بقیه ریخت و پاش های بسیار بی موردشم مثل هزینه های چند میلیونی واسه مداحان بعضیشون به ظاهر اهل بیت و ...  هم بگذریم.


التماس دعا

!! نوشته شده توسط عباس | | یکشنبه بیست و نهم آذر 1388 •

  

      اَلسَّلامُ عَلَيْک يا اَبا عَبْدِ اللَّهِ اَلسَّلامُ عَلَيْک يَا بْنَ رَسُولِ اللَّهِ

!! نوشته شده توسط عباس | | یکشنبه بیست و نهم آذر 1388 •

یاد اون روزها 3

خلاصه پس از معارفه عصر همگي به خوابگاه  الغدير خوابگاه 12 اتاق  404 رفتيم .

اون هفته اول با محيط دانشگاه بيشتر اشنا شديم و با آخاله هاي سال بالايي عياق تر. هفته دوم سوم بود كه جشن صفري خورون سنت گلپايگاني هاي دانشگاه صنعتي را برگزار كرديم.

روزها سخت وشيرين مي گذشت. در همون هفته هاي اول دوستاي زيادي پيدا كرده بودم.

شب ميان ترم رياضي بود كه به دليل پيدا شدن كرم تو سالاد يكي از اتاق هاي كناري با شيطنت علي .آ و     مجتبي.ك آتش اعتراض و به هم زدن خوابگاه شعله ور شد . موج عظيمي صورت گرفت و...

روزها گذشت تا بعد از امتحانات پايان ترم. تكان دهنده ترين روز تحصيلم افتادن از درس فيزيك 1 بود كه اولين و آخرين درس دوران تحصيلم بود كه پاس نشد. البته اينم بگم كه ذهبي انداختم . مداركشم موجوده !!!

ترم دوم هم شروع شد و از اتفاقات خاصش تحسن واسه هاشم آغا جري بود. كلي زدن تو سر و بار خودشون و شيشه هاي دانشكده ها.

...

!! نوشته شده توسط عباس | | یکشنبه بیست و دوم آذر 1388 •

به یکرنگی برف

قصد داشتم با اومدن زمستون و شب یلدا و به حرمت یکرنگی برف پس از چند ماهی به روز رسانی وبلاگم را شروع کنم. اما برف زیبای  این روزها سبب خیر شد تا توی این آخرین روزهای پاییزی با پیشوازی  از نوع زمستونیش به  پیشواز فصل سفید زمین خدا برم.

سلامی  به یکرنگی برف به همه دوستان

سرآغاز سخن هم دل نوشته هایی ست در ادامه از ترم اول تحصیل توی صنعتی اصفهان.
!! نوشته شده توسط عباس | | یکشنبه بیست و دوم آذر 1388 •

سلام بر آرامش


  از اون روزها قريب به يك دهه مي گذرد . روزهايي كه آشفتگي افكار و نا اميدي امانم را بريده بود . با خواست خودش و خواندن اين آيه از قرآنش

        " ومن يتوكل علي الله فهو حسبه إن الله بالغ أمره قد جعل الله لكل شي‏ءٍ قدراً "

 "و هر كس كه بر خداتوكل كند ، خدا امر او ار كفايت مي كند ؛ خداوند فرمان خود را به انجام مي رساند و به يقين خدا براي هر چيزي اندازه اي قرار داده است "

 

                آنچنان آرامشي بر من نازل شد كه حاصل آن مسيري موفق در زندگي بود.

 

دل نوشته ي

در اين آشفته افكار آرامشي نيست         به جز الله يار و ياوري نيست

مدد كن اي خدا مرا در اين ره    كه جان آرام من هستي در اين ره

به جز تو ندارم من اميدي        بدون تو بميرم من ز نوميدي

هم دل گويه اي از اون روزهاست .

 

روزهايي آبي كه غفلت سبب رنگ باختن آن در اين روزگاران شده .

 

اما باز با خواست خودش و خواندن اين آيه ازقرآنش

 

سلام روزهاي آبي

 

!! نوشته شده توسط عباس | | چهارشنبه ششم آبان 1388 •

 

با تبریک سال نو

آرزوی سالی سرشار از موفقیت و بهروزی را برای ایرانیان عزیز دارم

!! نوشته شده توسط عباس | | چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 •

در شب میلاد نبی خدا

 

قلم به دست گرفتم تا شکوایه ای بنویسم ، اما هرچه سعی کردم قلمی رانده نشد و شکوایه نا نوشته

کمی فکر کردم دیدم دادگاهی که به آن شکایت می برم نیازی به شکوایه ندارد

شکایتش را به   دادگاه عدل الهی   می فرستم تا بداند که دانسته هایم ناگفته ماند !!!!

 

                   خداوندا شکایتش می کنم ...

 

!! نوشته شده توسط عباس | | شنبه بیست و چهارم اسفند 1387 •

یاد آن روزها 2

دقايقي بعد بود كه...

تلفن اقوام و تبريك آنها شروع شد. اين تبريك ها خستگي چند ماهه را از تن بيرون كرد.

جهت ثبت نام به اصفهان رفتم . حس خاص خودش را داشت. روي در و ديوار محل ثبت نام كنايه هاي متعددي ، صفري سامسونتت مبارك ، صفري خوش آمدي و ... نوشته بود. پروسه ثبت نام كه تمام شد راهنما ما صفري ها را سوار بر يك ميني بوس كرد و تابي در دانشگاه داد. دانشگاه زيبا و بزرگ بود.

عصر جمعه بود . فردا روز معارفه و  من اصطلاحا ساكم را پيچيده و آماده رفتن شده بودم. در همان عصر دلگير با اشك هاي بابا و مامان و مهناز و اعظم بدرقه شده و همراه عمو جواد عازم اصفهان شدم.

3 نفر از دوستان دوره دبيرستان نيز در صنعتي پذيرفته شده بودند و طبق قرار صبح روز معارفه در يادمان شهدا يكديگر را پيدا كرديم. در اولين لحظه چهره علي با لبخند در چشمانم نقش بست. ابتداي سال اول دبيرستان من مبصر كلاس بودم و علي هم يكي از شيطوناي كلاس. سر زنگ پرورشي گرد و خاك زيادي را انداخته بود طوري كه توجه ناظم را به سمت كلاس جلب كرده بود. منم درسش وا دادم ( به ناظم اسمش را دادم ) و كتكي از كاظم نيكنام (ناظم) خورد كه هنوز صداي آن سيلي ها در گوشم هست. بعد ها علي گفت كه هميشه منتظر يه فرصت بوده تا حالي حسابي به خاطر اون روز به من بده كه با هم اتاق شدن ما قضيه كلي عوض شد.

رضا و ميثم هم اومده بودن . كنار اونها شخصي بود كه فكر كردم از كاركناي دانشگاهست اما دقايقي بعد فهميدم حميد مردي از ديار فيلاخص دانشجوي اونجاست.

سرتونا درد نيارم ......

!! نوشته شده توسط عباس | | دوشنبه چهاردهم بهمن 1387 •

یاد آن روزها 1

داستان  كنكور و دانشگاه بين فاميل و طائفه ما داراي يدي طولاست. اعلام نتايج كنكور هم بين فاميل ما داستان خاص خودش را داشت. هميشه كنكوري هاي فاميل يكي دو هفته قبل از اعلام سراسري نتايج توسط     سازمان سنجش از حاصل زحمات خود خبر دار مي شدند. شوهر عمه عزيزمان كارمند محبوب وزرات علوم بود واين محبوبيت سبب مي شد كه نتايج زودتر به دست ما برسد. شهريور 1381 بود . با اينكه سال پر خبري مي تونست واسه خبرگزاري خوشنويسان ( شوهر عمه ) باشد  اما يك رقيب پيدا كرده بود وآن اينترنت بود .به رسم آخر هفته گردي فاميل سرچشمه محلات بوديم . غروب هنگام بازگشت راديوي ماشين روشن بود . گوينده اخبار اعلام كرد كه نتايج كنكور بر روي سايت قرار داده شده است. بر عكس خانواده و فاميل اشتياقي به شنيدن نتيجه كنكور ندانشتم . دليلش هم شايد اطمينان از قبول شدن در كنكور به واسطه رتبه خوبی بود كه كسب كرده بودم.....

 بابا و خواهرم اعظم شيريني به دست اومدند خونه . ديگه نفهميدم چي شد در آغوش گرفتن و روبوسي و....

بعد از چند دقيقه گفتم حالا كجا قبول شدم. گفتند صنعتي اصفهان . رشته ام چيه ؟ " مكانيك سيالات "

مي دانستم فاميل همه گوشي تلفن به دست آماده جويا شدن از نتيجه هستند اما ....

بالاخره صداي تلفن درامد . مجيد بود . يكي از دلايل موفقيتم راهنمايي هاي مجيد بود . " گلي كجا؟ " صنعتي اصفهان " چي‌؟ " مكانيك سيالات . " مباركه- شيريني گلي"

 

دقايقي بعد بود كه...

!! نوشته شده توسط عباس | | شنبه بیست و یکم دی 1387 •

یا حسین


یادمه اولای محرم بود اون وقتا  بابا تازه از سفر خانه خدا بازگشته بود و مدام از غربت بقیع و امام حسن می گفت . با خودم فکر میکردم این همه غربت کجا و اون همه عشق و علاقه به امام حسین و اینهمه بر سر و سینه زدن کجا ؟ شاید به دلیل این باشه که توجه مردم به امام حسین بیش از ما بقی ائمه (ع) هست و یا شایدم ما تو محیطی پرورش یافتیم که همش نام حسینست.

 با اینکه اون وقتا کم سن و سال بودم  تصمیم گرفتم در زندگیه ما بقی ائمه (ع) توجه بیشتری داشته باشم.این توجه باعث شد بفهم زمزمه و عشق ما بقی ائمه هم حسین است با نام حسین بغض گلویشان را می فشرده و اشک چشمانشان را...

 آره این حسین بودن حسین بود که همه عالم دیوانه ی او شدند و  حسین دردانه هستی.

اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَا ثَارَ الله وَ اَبنِ ثَارِهَ وَالوِتْرَ الْمَوْتُورِ

 

اَللّهُمَّ اجْعَلْ مَحْياىَ مَحْيا مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ  وَمَماتى مَماتَ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ اَللّهُمَّ

 

          عزاداريتان مقبول درگاه حق

                       التماس دعا

          

          

!! نوشته شده توسط عباس | | پنجشنبه دوازدهم دی 1387 •

سلام

 

چند صباحيست كه دنبال فرصتي هستم تا قلمي رانده و به روز شوم . شايد تولدم و آراسته شدنم به 861 صادره از گلپايگان تلنگري شد تا باز هم بنويسم ( شايد از نظر خيلي ها حرافي و چرند و پرند باشد اما مي نويسم )

اولين مطلبي كه نظر من را به خود جلب كرد گذر زمان و گذشته ها ي تلخ وشيرين بود. نهم دي  87 رسيد و 25 سال كوچك شدم . آري با هر روزي كه سپري مي كنم يك روز ازروز  شمار زندگاني من كسر خواهد شد من كوچكتر و نزديكتر به وعده حق. واز اين روزها بزرگ خاطره هايي مانده كه گاه بي گاه بر تكه اي كاغذ نقش بسته است. وچه زيبا بود اگر تمامي اين خاطره ها بر گوشه ي تكه پاره ايي كاغذ نقش مي بست ...

و به خودم و به دوستان عزيز كه چه زيبا بود اگرمان به چه زيباست تبديل شود.

25 سال گذشت راضيم به گذشتنش و آرزومندم كه خدا و خلق خدا هم رضايتي داشته باشند.   

 

!! نوشته شده توسط عباس | | چهارشنبه یازدهم دی 1387 •

 

" اي ابراهيم! خداوند از ذبح اسماعيل درگذشته است، اين گوسفند را فرستاده است تا بجاي او ذبح کني، تو فرمان را انجام دادي"!

                                                 عاشقان عیدتان مبارک

!! نوشته شده توسط عباس | | سه شنبه نوزدهم آذر 1387 •

مکر مکاران : تکیه زدن بر دیواری سست!

باید همواره انگیزه های زلال و عملکردهای خالص خود را پاس بداریم و تداوم بخشیم در برابر دروغ و تهمت و فتنه و مکر عناصر و جریان ها و جناح هایی که به سهولت برای رسیدن به مطامع نفسانی و منافع اقتصادی و مقاصد سیاسی “دین” به “دنیا” می فروشند و همه چیز را در مسلخ نفسانیت های فردی و گروهی قربانی می کنند خوف و هراس به دل راه ندهیم و مقاوم و استوار تخریب ها و هتاکی ها و دروغ و نیرنگ ها را  با جان و دل پذیرا شویم و در اوج امید و نشاط در مسیر پاک دین الهی حرکت نمائیم.

!! نوشته شده توسط عباس | | جمعه هفدهم آبان 1387 •

لیوان را زمین بگذار

استادي در شروع کلاس درس، ليواني پر از آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببينند. بعد از شاگردان پرسيد: به نظر شما وزن اين ليوان چقدر است؟
شاگردان جواب دادند نمي دانيم.
استاد گفت: من هم بدون وزن کردن نمي دانم دقيقاً وزنش چقدراست. اما سوال من اين است: اگر من اين ليوان آب را چند دقيقه همين طور نگه دارم، چه اتفاقي خواهد افتاد؟
شاگردان گفتند: هيچ اتفاقي نمي افتد.
استاد پرسيد: خوب، اگر يک ساعت همين طور نگه دارم، چه اتفاقي مي افتد؟
يکي از شاگردان گفت : دست تان کم کم درد مي گيرد.
حق با توست. حالا اگر يک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد ديگري جسارتاً گفت: دست تان بي حس مي شود.عضلات به شدت تحت فشار قرار مي گيرند و فلج مي شوند. و مطمئناً کارتان به بيمارستان خواهد کشيد! و همه شاگردان خنديدند.
استاد گفت: خيلي خوب است. ولي آيا در اين مدت وزن ليوان تغيير کرده است؟
شاگردان جواب دادند: نه
پس چه چيز باعث درد و فشار روي عضلات مي شود؟ درعوض من چه بايد بکنم؟
شاگردان گيج شدند. يکي از آنها گفت: ليوان را زمين بگذاريد.
استاد گفت: دقيقاً! مشکلات زندگي هم مثل همين است. اگر آنها را چند دقيقه در ذهن تان نگه داريد، اشکالي ندارد. اگر مدت طولاني تري به آنها فکر کنيد، به درد خواهند آمد. اگر بيشتر از آن نگه شان داريد، فلج تان مي کنند و ديگر قادر به انجام کاري نخواهيد بود. فکرکردن به مشکلات زندگي مهم است. اما مهم تر آن است که در پايان هر روز و پيش از خواب، آنها را زمين بگذاريد. به اين ترتيب تحت فشار قرار نمي گيرید، هر روز صبح سرحال و قوي بيدار مي شويد و قادر خواهيد بود از عهده هر مسئله و چالشي که برايتان پيش مي آيد، برآييد!

دوست من، يادت باشد که ليوان آب را همين امروز زمين بگذاري. زندگي همين است...
 
 
!! نوشته شده توسط عباس | | چهارشنبه هشتم آبان 1387 •

فطريه و تورم !

 

ديشب آقايان نرخ فطريه را ۱۲۰۰ تومان يا همان معادل ۳ گيلو گرم گندم اعلام كردند.

گندمي كه تا ديروز به ازاي هر كيلو ۳۰۰ تومان فروخته مي شد توسط آقايون ! اينچنين قيمت گذاري شد .

اي كاش به جاي اينكه فقط سخن اسلام برانند كمي هم تنها كمي هم تفكر مي كردند.

 كجاي عدالت علي اينست ؟

 بحث ۳۰۰ تومان به ازاي هر نفر نيست. آنچه كه پيش مي آيد گراني نان در آينده اي نه چندان دور و پيامد آن گراني هاي بعدي .

كجاي عدالت علي اينست ؟

 

!! نوشته شده توسط عباس | | سه شنبه نهم مهر 1387 •

سكوت

 

گاهي سكوت كنيم شايد خدا هم حرفي براي گفتن داشته باشه

                                                                          زرتشت

!! نوشته شده توسط عباس | | سه شنبه نهم مهر 1387 •

به یاد ماه رمضان صنعتی

 

افطار كرده بودم وپاسي از شب گذشته بود ومشغول تماشاي تلويزيون

     " يار امام زمان خود باشيم " سخن يك روحاني مرا به گذشته اي نه چندان دور برد.

به نماز خانه كوچك وساده اما سرشار از معنويت خوابگاه الغدير و به مسجد فاطمه الزهرا (ص) و به ياد آن دعاي هميشگي...

با صداي ربنا با اشتياق به سمت نماز خانه روانه مي شديم و در جمعي صميمي و پس از اداي نماز با ليواني شير و خرما روزه خود را باز مي كرديم.

و چه شيرين تر بود شب هاي 4 شنبه دعاي توسل به معصومين با صداي پر سوز مصطفي . و در پايان توسل دست در دست هم و آن دعاي هميشگي...

و چه آرام بخش بود نسيم حياط مسجد كه با صداي ربنا آنچنان اشتياقي براي رازو نياز با معبود ايجاد مي كرد.

ياد باد آن شب قدر ، شب بيست و سوم ماه مبارك .شبي كه در مسجد براي اولين بار آن دعاي هميشگي را دست در دست هم زمزمه كرديم.

استاد و دانشجو ، كارمند و رئيس دست در دست هم با چشماني خيس زمزمه مي كردند:

خدايا عاقبت ما را فرق شكافته مانند مولايمان علي و بدن پاره پاره مانند اربامان حسين در ركاب آقايمان صاحب الزمان قرار بده.

   آمين يا رب العالمين

                                                                           التماس دعا

 

!! نوشته شده توسط عباس | | سه شنبه دوم مهر 1387 •

 

 شهر رمضان الذى انزل فيه القرآن ...

                   ماه رمضان است كه در آن فرو فرستاده شد قرآن ...

 

  روزه دار و به ديگران بخوران نه مخور روز و شب شكم بدران

                                                                        (مسعود سعد )

 

  ماه مهمانی خدا مبارک

                                    طاعات مقبول درگاه حق  

                                                                         التماس دعا

!! نوشته شده توسط عباس | | سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 •

از این گنبدتا آن گنبد !!؟

 

شب هنگام بود ومن به همراه یکی از اعضای خانواده به مطب دکتر مراجعه کرده بودیم.

از سالن انتظار به میدان خیره شده بودم و به گذر عابران و عبور و مرور خودرو ها چشم دوخته بودم.

ناگهان صدای قابل ندارد منشی دکتر نگاهم را برگرداند " قابل ندارد ۱۲۰۰ تومان "

سرم را برگرداندم همان پیر زن گوژ پشت زنبیل به دست که لحظاتی پیش برای زدن آمپول یا به قول خودش " سوزن " به مطب آمده بود را دیدم .در حالیکه رعشه دستان پر از ترکش رقص خاص اما پر معنی به اسکناس درون دستش داده بود پول را پرداخت کرد.

آری برای تزریق یک آمپول ۱۲۰۰ تومان !!!

 ...

حالا به خیابان مسجد جامع رسیده بودم و پارک اتومبیلهای جور وا جور کنار مسجد و اون همه شلوغی قطره های اشک را بر چشمانم جاری ساخت ...!!!!!!!!!!؟

...

امازاده سید السادات را رد کرده بودم و به خیابان اصلی رسیده بودم و تنها یک چیز جلب توجه می کرد ٬

اسلام علیک یا ابلفضل العباس

 نور سبز گنبد سقاخانه تنها یک جمله را بر لبانم جاری کرد

           در این نزدیکی ها خدایی است که.....

      آری در این نزدیکی ها خدایی است که هیچگاه بندگانش را ز یاد نمی برد....

وسپاس گفتم خدا را برای بزرگترین نعمتش ٬ سلامتی

!! نوشته شده توسط عباس | | یکشنبه ششم مرداد 1387 •

مردی با حنجره طلایی

                                    اکبر گلپا در شانزه لیزه پاریس

نام : علي اكبر گلپايگاني
روز تولد : 10 بهمن 1312
محل تولد : محله تکيه زرگرها ی تهران
همسر : گلرخ گلرايلی
فرزندان : ساقي و ساغر گلپايگاني

   
اکبر گلپایگانی( مرد حنجره طلايي ) بدون کوچکترین تردید یا شک و شبهه ای برترین خواننده موسیقی اصیل ایرانی در طول تاریخ این سرزمین و در مدت قریب به یک صد سال از شکل گیری آن در قالب نوین به شمار می رود .

 


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط عباس | | چهارشنبه دوم مرداد 1387 •

همسفران

 

ما همه همسفريم

كاروان ميرود و ميرود آهسته براه

مقصدش سوي خدا-

باز هم رهسپر كوي خدائيم همه

ما همه همسفريم

ليك در راه سفر-

غم و شادي بهم است

ساعتي در ره اين دشت غريب-

ميرسد «راهروي خسته» به «خرم كده» يي

لحظه يي در دل اين وادي پير-

ميرسد «همسفري شاد» به «ماتمكده»یي

                                                                                      کتاب طلوع محمد 

                                                                                                                مهدی سهیلی

 

 

!! نوشته شده توسط عباس | | دوشنبه سی و یکم تیر 1387 •

رابطه ریاضیات و هنر



مقدمه :

اهمیت فوق العاده ای که ریاضیات ، در جامعه ی امروزی و در فعالیت گوناگون ترین تخصص ها دارد، بر کسی پوشیده نیست . باوجود این ، خیلی زیاد نیستند کسانی که علاقمند به ریاضیات باشند. البته تنها کسانی که کار و فعالیتشان به ریاضیات مربوط می شود ، علاقمند به ریاضیات نیستندبلکه کم هم نیستند مشتاقانی که ساعت های فراغت خود را ، با ریاضیات می گذرانند. همه ی این ها چه حرفه ای ها و چه علاقمندان ، نه تنها فایده و اهمیت ریاضیات را می شناسند بلکه در ضمن ، به ریاضیات شوق می ورزند و می توانند زیبایی و ظرافتی که در مسأله ها ، قضیه ها و روش های ریاضی وجود دارد را احساس کنند .

برگرفته از :http://www.daneshju.ir
ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط عباس | | یکشنبه سی ام تیر 1387 •

اشتباهی

یکی از دوستان خوش تیپ در روز ۵ شنبه ۲۰/ ۴/۸۷ ساعت ۱۵.۰۵

اشتباها به جای پدر خود پیامی (نظری) را برای اینجانب ارسال کردند

که خواهشمندم با توجه به نزدیک شدن به روز پدر هرچه سریعتر

پیام خود را برای پدرشان ارسال نمایند . 

با تشکر : گلی

!! نوشته شده توسط عباس | | سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 •

آغازی متفاوت

 

                                          زندگی زیباست

                                                   به رنگ طوسی

                                                                     به رنگ آبی

 

                                                            زندگی زیباست

!! نوشته شده توسط عباس | | شنبه چهارم خرداد 1387 •

السّلام علیکَ یا فاطمة الزهرا (س)

 

یا فاطمة الزهرا یا بنت محمد یا قرة عین الرسول یا سیدتنا و مولاتنا...

و امشب چنان غمی عالم را در برمی گیرد که نظیری از ابتدای خلقت انسان تا صور اسرافیل نخواهد داشت.

و امشب گل های محمدی باغچه هم عطر یاس دارند و در انتظار فرزندی می باشند که با ظهورش عطر همیشگی یاس را به آنها بخشد   

 

 

                                                                                        التماس دعا

 

!! نوشته شده توسط عباس | | یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 •